لامرا نام زادگاه من است نام محله ای در شهر نودشه از توابع استان کرمانشاه.
لامرا را شاید ندیده یا حتی اسم آنرا نشنیده باشید، اما لامرا داستانها و خاطرات زیادی دارد، خاطراتی از جنس افتخار و سربلندی ، از نعره میک ها و میراژهای دشمن، از خمپاره ها ، کاتیوشاها، آوارگی ها و محرومیت هایی که نودشه در سینه اش نهفته، حرف هایی از غربت شهیدانش که حتی نامشان در بانک اطلاعات شهدا (سایت دفاع مقدس) یافت نمی شود !! نودشه شهری است بر بلندی های زاگرس با پله های فراوان، گویی باید این پله ها را بالا بروی تا به بلندی شهامت دلیرمردانش نزدیک شوی، شهری است پله کانی که حتی گاز خردل هم نتوانست با آنهمه خس خسی که در نفس فرندانش انداخت از بالا رفتن آنها جلوگیری کند. آری لامرا با زبان گله می گوید، گله از بوی خردلی که نفس جوانانش را گرفت و گله از اینکه حتی نامشان در سایت اطلاعرسانی قربانیان سلاح های شیمیایی وجود ندارد. باز خانه ی خانم دکتر سویا و هيئت همراهش که از کشور ژاپن به نمایندگی مردم هیروشیما و ناکازاکی جهت ابراز همدردی به نودشه آمدند و به مسئولین خبر داد که نودشه هم قربانی شده . شاید فراموش شده اند، شاید اصلاً نبوده اند، یا شاید تنها یک کیلومتر آن طرف تر بوده اند، آن طرف مرز و عراقی هستند! نمی دانم، شاید حتی آن هایی که از شهرهای دیگر می آمدند و در مسجدهای نودشه به انتظار شب عملیات می ماندند و مردم نودشه با آغوش گرم پذیرایشان بودند و سپس با آنها به خط مقدم که تنها چندصد متر آن سوی نودشه بود !! می رفتند نیز فراموش کرده اند اما کوه ها، کوچه ها، دالانها و گلدسته مساجدمان همه وهمه می گویند : ما ایرانی هستیم. اندکی آن طرف تر، حتی اگر فراموش هم بشویم.
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده
بودند که پاسخ هایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود .
سوال این بود : معنی
عشق چیست ؟
بیلی 4 ساله :
وقتی
کسی شما را دوست داره اسم شما را متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما را صدا می
کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.
ربکا 8 ساله :
مادربزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هایش رو لاک بزنه .
پدربزرگم همیشه این کار را برایش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .. این
عشقه.
کریستی 6 ساله :
عشق
وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون را می
دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودش را به
شما بده.
دنی 7 ساله :
عشق
یعنی وقتی که مامانم برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بهش بده امتحانش
می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
تری 4 ساله :
عشق اون
چیزی است که لبخند را وقتی خسته ای به لبت می آره.
امیلی 8 ساله :
عشق
وقتیه که شما همش همدیگر را می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست
دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید . مامان و بابای من دقیقا اینجوریند.
بابی 7 ساله :
عشق
همان باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگهداری و فقط گوش کنی.
نیکا 7 ساله :
اگر می
خواهی دوست داشتن را بهتر یاد بگیری باید از کسی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع
کنی.
تامی 6 ساله :
عشق
مثل یه پیرزن و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستند حتی بعد از
اینکه همدیگر را خیلی خوب می شناسند.
نوئل 7 ساله :
عشق
اون موقع است که تو به پسره می گی از تی شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز می پوشتش.
کیندی 8 ساله :
موقع
تکنوازی پیانو من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که من
را نگاه می کردند نگاه کردم و بابام را دیدم که وول می خوره و لبخند می زنه . اون
تنها کسی بود که این کار را می کرد . من دیگه نترسیدم.
کلر 6 ساله :
مامانم
من را بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا
خوابم ببره.
الین 5 ساله :
عشق
اون موقعی است که مامان بهترین تیکه مرغ را میده به بابا.
کریس 7 ساله :
عشق
اون موقعی است که مامان ، بابا را خندان می بینه و بهش می گه که هنوز از رابرت
ردفورد خوش تیپ تره.
مری آن 4 ساله :
عشق
وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت را لیس می زنه حتی اگه تمام روز تو خونه تنهاش
گذاشته باشی .
پسر بچه 4 ساله ای
همسایه دیوار به دیوار یک آقای مسن بود. این آقا همسرش را از دست داده بود . پسر
بچه وقتی پیرمرد را تنها در حال گریه کردن می بیند به حیاط خانه پیرمرد وارد می
شود و می پرد بغل پیرمرد و همانجا می ماند . وقتی مادرش ازش می پرسد که چه کار می
کردی ؟ میگوید : هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کند."
راستی از نظر شما عشق یعنی چه ؟
جمله روز : برای
اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت.
|+| نوشته شده توسط
هیوا در چهارشنبه هشتم مهر 1388
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که
در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن
عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های
دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در
تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان
کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل
رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند... یک ببر
بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و
دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن
و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان
فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند
دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به
اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن
مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟
بچه ها حدسزدند حتما از همسرش معذرت
خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرجواب داد: نه، آخرین حرف
مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسمبودی.ازپسرمان
خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقتبود...
قطره هایاشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه
زیست شناسانمیدانند ببر فقط به کسی
حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یافرار میکند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا
کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیانعشقخودبهمادرم و من بود...
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در
كنار من خوابيده است.
I am thankful
for the husband who snores all night, because that means he is healthy and
alive at home asleep with me
____________
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه
است و در خيابانها پرسه نمي زند.
I am thankful
for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that
means she is at home not on the street
____________
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.
I am thankful
for the taxes that I pay, because it means that I am employed.
____________
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن
دارم.
I am thankful
for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to
eat
____________
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار
كردن را دارم.
I am thankful
for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have
been capable of working hard
____________
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي
دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning,
because it means I have a home
____________
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم
و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot,
because it means I am capable of walking and that I have been blessed with
transportation
____________
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
I am thankful
for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
____________ خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده
ام.
I am thankful
for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I
am alive
____________
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات
سالم هستم.
I am thankful
for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of
the time
____________
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم
كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
I am thankful
for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have
beloved ones to buy gifts for them
____________ خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God
|+| نوشته شده توسط
هیوا در شنبه نوزدهم بهمن 1387
|
دوست عزيزم پارسا سهيلي مطلب حاضر را برايم ايميل كرده ونوشته بود براي هركس كه دوستش داري بفرست
، من هم وقتي متوجه شدم مطلب جالبيه سعي كردم آنرا منتشر نمايم اميدوارم مورد استفاده واقع شود .
آخرين اخبار درباره
سرطان از بيمارستان جان هاپکينز
ترجمه
: رضا فرزام فر
۱)هر شخص داراي سلول هاي سرطاني در
بدن خود است .اين سلول هاي سرطاني در آزمايشهاي استاندارد خود را نشان نمي دهند تا
آنکه به مقدار چند ميليارد سلول افزايش يابند. زماني که پزشکان به اشخاص مبتلا به
سرطان اعلام مي کنند که ديگر در بدن آنها سلول سرطاني وجود ندارد ، اين حالت فقط
بدان معناست که آزمايشها ديگر قادر به رديابي و پيدا کردن سلولهاي سرطاني نيست
زيرا آن سلول ها به مقدار قابل رد يابي شدن در بدن وجود ندارند.
1.
Every person has
cancer cells in the body. These cancer cells do not show up in the standard
tests until they have multiplied to a few billion. When doctors tell cancer
patients that there are no more cancer cells in their bodies after treatment,
it just means the tests are unable to detect the cancer cells because they have
not reached the detectable size.
۲)سلولهاي سرطاني بين شش تا ده مرتبه در دوره
زندگي يک انسان پيدا مي شوند.
2. Cancer cells occur between 6 to more than 10 times in a
person's lifetime.
۳)زماني که سيستم ايمني انسان قوي باشد
سلولهاي سرطاني از بين مي روند و از ايجاد تومور سرطاني جلوگيري مي شود.
3. When the person's immune system is strong
the cancer cells will be destroyed and prevented from multiplying and forming
tumors.